داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory
نویسنده: سید محسن حسینی - پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥

داستان کوتاه با عنوان: سفره دل

کسی مشتری سفره های پیرزن دستفروش نشد. با ناراحتی بساطش را جمع کرد و در اولین ایستگاه از مترو پیاده شد. پیرزن در قطارهای بعدی بجای سفره غذاخوری، سفره دلش را باز کرد تا شاید مسافرها مشتری حرفهای دلش شوند.

نویسنده: محسن حسینی

تاریخ: 16 دیماه 1396

 

برداشت با کسب اجازه از نویسنده و ذکر منبع و مرجع مجاز است.

نویسنده: سید محسن حسینی - جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥
ماسک کربن دار
در صف ایستگاه تاکسی با تقلای زیاد از لابلای ماسک کربن دار اندک اکسیژن هوا رو به ریه هام میرسوندم. مسافر جلوییم با جدیت سیگار می کشید . نگاه کنایه آمیزی انداخت و گفت: یعنی اینقدر آلودگی جدیه؟ گفتم: حالا زیاد جدی نگیر، ریه بعضی ها تحمل میکنه بعضی ها هم باید پیشگیری کنن . توی مسیر، راننده تاکسی از پشت ماسک بدون کربن خطاب بمن گفت: ماسکتون چه آشناست. و با تمسخر ادامه داد: بیشتر روی صورت مامورهای کنترل ترافیک دیدم. راستی اون پلاستیک چیه روش؟ گفتم: ماسک کربن دار. گفت: واقعیتش گول زنکه واسه پول اضافه. چیزی شبیه فیلتر سیگار. مسافر دیگری گفت: دقیقا. روی هر کالای ارزون یه قطعه اضافه میکنن به اسم آپشن با قیمت بیشتر ی میفروشن. مسافر دیگری گفت: مثل ایربگ پراید که آپشن حساب میشه. از فردای آنروز با وجود هوای آلوده بدون ماسک بیرون رفتم. 
نویسنده: محسن حسینی
تاریخ: روزهای آلوده تهران سال۹۵
http://peirang.persianblog.ir
Telegram: @shortshortstory
نویسنده: سید محسن حسینی - شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤

_ داستانک با عنوان "دو دو تا؟"_

روبرو شدن با معلم ریاضی دوره راهنمایی در زل گرمای تابستان در میدان ونک در حالیکه هر دویمان پشت تاکسی های سمند نارنجی مان منتظر مسافر میدان رسالت بودیم مجبورم کرد محض ادب هم که شده پیاده شوم و بعد از خوش و بشی گرم اینطوری ادامه بدهم: آقا معلم دو دو تا چی شد؟ در حالیکه در چشمانش خجالت موج می زد ریگی را با کفشش روانه جوی آب کرد و گفت: واقعیتش می بینی که جور در نیومد،  وگرنه نباید تو دوران بازنشستگی بیام مسافرکشی. بازم خدا رو شکر. از شوخی خودم خجالت زده شدم و گفتم: منم هرچی دو دو تا چهار تا می کنم جور در نمیاد. بعد از چند دقیقه انتظار با 3 مسافر راه افتاد. کنارم ترمز زد و گفت: با 3 تا هم کار آدم راه میافته. سخت نگیر و قانع باش.

محسن حسینی

اسفند 1394

telegram.me/shortshortstory 

http://peirang.persianblog.ir

نویسنده: سید محسن حسینی - دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤
نویسنده: سید محسن حسینی - یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤

پاییز و امید

آرزو در حال قدم زدن در پیاده رو پارک به چند درخت خاطره انگیز رسید. یادش آمد پارسال نامزدش امید زیر همین درختان با دادن حلقه ای او را غافلگیر کرده بود. مطمئن بود روح امید در لابلای برگ های هزار رنگ پاییزی او را می نگریست. بی اختیار در مسیر سقوط برگ ها قرار گرفت. دستانش را باز کرد و یک برگ در دستانش جای گرفت. شروع به بوییدن آن کرد. بوی امید همه جا پخش بود. بی اختیار بوسه ای بر برگ زد. سرخی محو لب هایش روی برگ جا خوش کرد. احساس شادابی به او دست داد. برگ را در هوا رها کرد و به راهش ادامه داد. باد برگ را با خود برد و روی نیمکت پارک کنار پیرمردی انداخت. آلبوم کهنه ای روی زانوان پیرمرد قرار داشت. او با چشمان بسته خاطراتش را مرور می کرد و از این شاکی بود که چرا از همسرش تنها یک عکس سیاه و سفید باقی مانده است. پیرمرد دستانش را روی نیمکت امتداد داد. برگ را لمس کرد. کنجکاو شد. برگ را بی آنکه چشمانش را باز کند جلوی صورتش برد. دور و برش را نگاه کرد. احساس کرد کار یک فرشته باشد. آنرا لای آلبوم کنار عکس همسرش قرارداد و دوباره چشمانش را بست. از آن روز به بعد افتادن هر برگ برای آرزو و پیرمرد اهمیت دیگری داشت.

سید محسن حسینی                                                                                                                     مهر 1394

برداشت با کسب اجازه از نویسنده و ذکر منبع و مرجع مجاز است.

نویسنده: سید محسن حسینی - یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤

واگن 3

هاشم راهبر قطار مترو در مانیتور مقابلش متوجه حضور رضا همکلاسی قلدر دوران دبستانش در واگن 3 مترو شد. او بارها مجبور شده بود تغذیه اش را بالاجبار به رضا بدهد و چند بار هم اردنگی های آبداری از او خورده بود بی آنکه بتواند از خودش دفاع کند. با خودش کلنجار می رفت که چطور عقده دلش را بعد از سال ها روی رضا خالی کند. یکدست رضا مشغول بازی با موبایل بود وبا دست دیگرش کیف و یک نایلون دسته دار را گرفته بود. هاشم بعد از توقف در ایستگاه دروازه دولت سرعت قطار را زیاد کرد و همانطور که به مانیتور و عکس العمل رضا نگاه می کرد ناغافل دستی ترمز قطار را کشید. سرعت قطار به یکباره کم شد و دوباره به حرکت عادی خود ادامه داد. بیشتر مسافرها روی هم ریختند. رضا هم بی اختیار به یک میله برخورد کرد و کف واگن افتاد. گوشی موبایلش هم کنارش دو سه تکه شد. خودش را جمع و جور کرد و زیر لب گفت: بر باعث و بانیش لعنت. مسافرها با اتاق راهبر تماس گرفتند تا اعتراض کنند. هاشم به آنها پاسخی نداد در عوض از آنسوی مانیتور قاه قاه می خندید. رضا در ایستگاه دروازه شمیران از قطار پیاده شد و در حالیکه خاک لباس هایش را می تکاند لابلای مسافران معترض از سکو خارج شد.

سید محسن حسینی                                                                                                         مهر 1394

برداشت با کسب اجازه از نویسنده و ذکر منبع و مرجع مجاز است.

نویسنده: سید محسن حسینی - دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤

داستان کوتاه اتوبان همت

دختر بچه ملتمسانه خودش را به شیشه اتومبیلم چسباند و اشاره کرد که شیشه را پایین بدهم. شیشه را پایین دادم. گفت:

-چرا نمیخری؟ تو که پولداری؟

زیر لب گفتم از کی تا حالا پژو سوارها پولدار شدن؟ اتوبان همت پاتوق دستفروش ها بود. حرکت خودروها هم در آن ترافیک گاهی روان و گاهی کند می شد. مقداری پول خورد و اسکناس ریز در داشبور داشتم. دخترک را صدا زدم. دنبال اتومبیلم می آمد. راه رفتنش به دویدن تبدیل شد. داد زدم دستت رو بیار نزدیک، برات هدیه دارم و پول ها را کف دستش ریختم. دستانش سرد سرد بود. خودروی جلویی روی ترمز زد. اتومبیل را متوقف کردم. دختر بچه از روی شیطنت خندید و دوباره کنار شیشه آمد:

-مگه به گدا پول میدی؟

چشمکی زد و از لابه لای خودروها کنار دوستان فروشنده اش دوید. ترافیک روان شد. مسافت زیادی را دور شدم. دوباره پیدایش شد. کنار شیشه آمد و گفت:

-منم برات هدیه دارم.

دستم را از شیشه بیرون بردم. دو بسته دستمال کاغذی جیبی توی دستم گذاشت و گفت:

-اینم دستمال کاغذی به اندازه پولت.

گفتم: هدیه بود دیوونه.

چرخید و در حالی که دور می شد گفت:

-من که گدا نیستم. کاسبم.

 

دوشنبه 15 تیرماه 94

19 رمضان

نویسنده: سید محسن حسینی

برداشت با کسب اجازه از نویسنده و ذکر منبع و مرجع مجاز است.

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :