داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory
نویسنده: سید محسن حسینی - شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

  مترسک عاشق

   مترسک یکبار احساس کرد عاشق شده است. مهم این بود که حتی نمیدانست عاشق چه کسی یا چه چیزی شده است. رو کرد به سمت مترسک زمین همسایه و داد زد: رفیق قدیمی تا حالا عاشق شدی؟ مترسک جواب داد: درمورد چی حرف میزنی؟ آمد که با صدای بلند جوابش را بدهد: احساس، قلب ... اما ... بعد قفسه سینه اش که قوطی روغن 5 کلویی بود را لمس کرد. قوطی کاملا زنگ زده بود.

نویسنده: محسن حسینی

  ۶ آذرماه ٨٩ تهران

برداشت با کسب اجازه از نویسنده و ذکر منبع و مرجع مجاز است.

 

نویسنده: سید محسن حسینی - شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

  اسمش شاهین بود...

 

من کارمند ساده مرکز 118 بودم. هرروز کلی تلفن جواب میدادم. از هرقماشی با ما تماس گرفته میشد.

نه تنها برای پرسیدن شماره تلفن بلکه برای مشاوره، کمک، حادثه و گاهی درخواست وام!!! یکبار کودکی بنام شاهین تماس گرفت. گوشی را که برداشت گفت:

-سلام. کسی اونجا هست؟

گفتم: بله؟ بفرمایید؟

گفت: مادرم روی زمین افتاده ... بعد با دستپاچگی ادامه داد: فکر کنم لیز خورده. 

لحظه ای شوکه شدم. گفتم: کی ؟؟ آدرست کجاست؟  شما؟

گفت: نمیدونم ...شاید خیلی وقته .... شاید چند س ... من من کنان ادامه داد: نزدیک متروییم. منم شاهینم.

از دستم کاری ساخته نبود. تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که شماره مرکز اورژانس را به او بدهم.

گفت اما دیگه دیر شده .. کاری از هیچکه ساخته نیس. حتی دکتر.

بعد به یکباره گوشی را گذاشت. بعد تنها صدای بوق ممتد تلفن بود. با خودم گفتم نکند سر کارم گذاشته باشند.

موضوع را با یکی  از همکارانم درمیان گذاشتم. یکماه از آن ماجرا گذشت. یکروز متعجب به سمتم آمد.

گفت: کودکی بنام شاهین تماس گرفت. گفت مادرم مادرم.

پرسیدم: کی ؟ دیگه چی گفت؟ گفت خیلی وقته!! دیگه کار از کار گذشته....

چند وقت گذشت. دیگر از هیچکدام از همکارانم از این ماجرا چیزی نشنیدم.

....

.......

.........

........... اسمش شاهین بود. شاید هنوز مادرش روی زمین بود، شاید چند وقت گذشته بود!!

 

نویسنده: سید محسن حسینی

تهران 5 آذر ماه 89

 

کدهای اضافی کاربر :