داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory

 

 

رضا امیرخانی  در سال ۱۳۵۲ در تهران متولد شد. او در دبیرستان علامه حلیه تهران درس خوانده‌است. او فارغ التحصیل مهندسی مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف است. مدتی سردبیری سایت لوح ارگان نویسندگان ادبیات پایداری را بر عهده داشت و در پاییز ۸۴ از این مقام استعفا داد. دلیل استعفای او تندروی افرادی نظیر محسن پرویز و محمدرضا سرشار به راهبری راضیه تجار بود.[نیازمند منبع] این افراد بعداً مناصبی را در وزارت ارشاد به‌دست آوردند که عمل‌کرد نامناسب ایشان نارضایتی وسیع مردمی را به همراه داشت. وی از سال ۸۴ تا ۸۶ رئیس هیات مدیره انجمن قلم ایران بود.
رضا امیر خانی از جمله نویسندگانی است که درآثار خود به دفاع مقدس توجه ویژه ای دارد و حتی در کارهایی که به نظر نمی رسد در این حیطه باشد، گوشه چشمی به جنگ تحمیلی دارد. امیر خانی در نوشتن از رسم الخط مبتنی بر جدا نویسی پیروی می کند و به ناشران آثار خود تاکید دارد که در رسم الخط اثر تغییری ندهند. از آثار وی می توان به از به ،  منِ او ، بی وتن ، ارمیا ، داستان سیستان و مجموعه داستان ناصر ارمنی نام برد.
کتاب‌ها:
ارمیا (رمان، سال ۷۴) چاپ انتشارات سوره مهر
ناصر ارمنی (مجموعه داستان، سال ۷۸) چاپ انتشارات کتاب نیستان
من او (رمان، سال ۷۸) چاپ انتشارات سوره مهر
ازبه (داستان بلند، سال ۸۰) چاپ انتشارات کتاب نیستان
داستان سیستان (سفرنامه، سال ۸۲) چاپ انتشارات قدیانی
نشت نشا (مقاله بلند، سال ۸۴) چاپ انتشارات قدیانی
بیوتن (رمان، سال ۸۷) چاپ انتشارات علم
سرلوحه ها (مجموعه یادداشت‌های پراکنده سال 1381 تا 1384 - سال 88)
نفحات نفت (سال 89) چاپ نشرافق

 

     ************
رمان ارمیا اثر رضا امیرخانی
ارمیا عنوان اولین رمان رضا امیرخانی نویسنده ایرانی می‌باشد. وی این کتاب را در سال ۱۳۷۲ هجری شمسی نوشت. این کتاب توانست جایزه برتر بیست سال داستان نویسی ادبیات دفاع مقدس ایران را کسب نماید.
"ارمیا" نوشته رضا امیرخانی، داستان سرگشتگی و شوریدگی جوانی است که پذیرش زندگی بعد از جنگ برایش ناممکن جلوه می کند. زندگی که نه در آن مصطفی، رفیق هم سنگرش، هست و نه شور، معنویت و سادگی لحظات جبهه .او رفیق خودش را بعد از آتش بس با شلیک شدن خمپاره‌ای در سنگر از دست داده و یقین دارد مصطفی آخرین شهید جنگ است.
این دانشجوی جوان معماری که برخلاف نظر خانوادهٔ مرفه‌اش، تصمیم می‌گیرد به جبهه برود، مصطفی؛ نماد همه خوبی‌ها را از دست داده و شهادت او تاثیری عمیق بر روحیه اش گذاشته است. بعد از بازگشت به خانه یاد و خاطره مصطفی هنوز با ارمیا است و او همیشه مصطفی را درنظردارد و نمی‌خواهد به جز یاد او چیزی به ذهنش خطور کند. فاصله زیادی میان ارمیا و آنچه در جامعه می گذرد وجود دارد و برای همین او منزوی و مردم گریز می شود.
خاک جنوب برای ارمیا مانند آب شده و او خودش را در آب خفه کرده است. در سراسر داستان و اتفاقاتی که برای ارمیا رخ می دهد او ماهی حلال گوشتی است که به خودش می پیچید. این مضمون در آخر داستان و زمان شنیدن خبر فوت امام(ره) بیشتر نمایان می شود. آنجا که نویسنده می گوید: "ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگی‌شان آب است. وقتی ماهی از آب جدا می‌شود و روی زمین بیافتد، تازه زمینی که آرام تر از دریا است، شروع می‌کند به تکان خوردن.
ماهی دست و پا ندارد(!) وگر نه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را به زمین می کوبد. ماهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را دنبال می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد در طی این بالا و پایین پریدن‌ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می‌شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی‌گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد(!)
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد. خشم، عجز، تنهایی، خفقان... اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!"
*  ازکتاب ارمیا:
دکتر بی اختیار جلو پای مرد بلند شد.قدی متوسط ریشهایی که فاصله ای با موها نداشتند چشمهایی سیاه لبانی بسته که قیافه ای خشن اما معصومانه به مرد میدادانگار تمام خوبی های عالم را در چهره ی مرد دیده بود خوبی پدر ،نوازش مادر،محبت همسر و حتا معصومیت ساناز را ...
-بفرمایید بنشینید
سر ارمیا پایین آمد چشمانش با مکثی طولانی بسته شد.مثل یه تشکر بود ...به تنها کاغذ درون پرونده خیره شد ..
نام :ارمیا معمر
سن :نوزده سال
مدت حضور در جبهه : شش ماه
ناراحتی کلی: جراحی ترکش در کمر
شغل : دانش جو (دکتر بی اختیار از زیر عینک نگاهی به ارمیا کرد می توانست دانشجو هم باشد)
توضحات :بیمار از هفته ی گذشته به ترین و شاید تنها دوستش در جبهه را جلو چشمش از دست داده بعد از دو روز دوستانش وجود ترکش در کمر و خونریزی خفیف او را متوجه شدن اما خودش هیچ نگفته بودمعاینه شود احتمال موج گرفتگی و اندوه شدید یا افسردگی.
پزشک گردان ۲۴لشکر امیرالمومنین/دکتر معتمدی
 دکترپرونده را بست به ارمیا نگاه کرد
-آقای ارمیا درست گفتم؟حال تان چه طور است؟
-این وظیفه ی شماست که بفرمایید حالم چه طور است و گر نه من همان جا هم گفتم نه بد نه خوب
-خوب شما دوستی را از دست دادید . خیلی به تان نزدیک بود نه؟
-مصطفا! نه! اصلا به من نزدیک نبود اگر نزدیک بود که من الان اینجا نبودم من هم شهید شده بودم . مصطفا کجا و من کجا؟! او یک مرد بود بزرگ بود .البته من هم بزرگ میشوم ...
-ببخشید وسط حرفتان می ایم اما خود این بزرگ شدن خیلی خوب است ما به این حالت امیدوار کننده میگوییم...
-شما هم ببخشید وسط حرفتان می آیم من بزرگ می شدم ، اما مثل ناخن . من را کند و رفت
دکتر بغضش را نیمه کاره خورد.
-پس بنویسیم شهید خیلی هم به شما نزدیک نبود.
-نه ننویسید ! بنویسید نزدیک بود .خیلی هم نزدیک بود .یک متر بیشتر فاصله نداشت .بنویسد سعادت نداشته .بنویسید شانس نبوده . مساله یک مساله ساده احتمال نیست وگرنه هم او باید می رفت و هم من یک متر که فاصله ای نیست .بنویسید ارمیا معمر آدم نیست .ناخن است .باید گرفتش، باید کوتاهش کرد بنویسید هنوز هم آدم نشده و گرنه من که تازه نمازم تمام شده بود بنویسید...
-می نویسم .می نویسم همه اش را ...
 ارمیا خیلی حرف زده بود این را از حرفهای دکتر فهمید .دستش را در جیبش برد انگشتانش با چیزی درون جیبش بازی می کردند
-ببخشید طبق وظیفه باید یک نوار مغز از شما بگیرم اما دستگاه خراب است چون ...
-خوب نوار مغز هم خیلی لازم نیست من مشکل بینایی دارم یعنی با بخش چشم پزشکی کار دارم
-با بخش چشم پزشکی! کارتان چیست؟!
ارمیا دستش را از جیبش در آورد .
می خواستم شماره این را برایم تعیین کنند.
شیشه ی عینک مصطفا بود همان که در تاریکی  پیدا کرده بود .با لکه ی قهوه ای از خون خشک شده ی مصطفا
دکتر شیشه را گرفت :(( این شیشه مال یه آدم دوربین است با دیوپتری حدود...))
ارمیا آرام تکرار میکرد :((دوربین ،یک آدم دوربین))
بعد اشکش بود که روی ریشهایش برق زد . گفت:
-خیلی دوربین بود جاهایی را می دید که من نمیدیدم کمتر کسی آن جاها را می دید مطمئنم از داخل سنگر انتهای بهشت را می دید ولی نه از آنهایی که شیر و عسل و حوری ها را دید بزنند .مصطفا می توانست طول وجودت را اندازه بگیرد. می توانست بیاید داخل بدنت نه مثل رادیولوزیست .می توانست سنگ قلب را بشکند قلبت را دیالیز می کرد...
دکتر شیشه ی عینک را روی میز گذاشت .صورتش را میان دستهایش پنهان کرد . از اتاق بیرون رفت .ارمیا آرام از اتاق بیرون آمد .سرباز وظیفه مبهوت کنار در ایستاده بود...(


ازبه  رمانی از رضا امیرخانی
ازبه نام رمانی از رضا امیرخانی نویسنده ایرانی است. وی این کتاب را در سال ۱۳۸۰ خورشیدی نوشته است. این رمان را انتشارات نیستان به چاپ رسانده‌است.
ازبه در قالب دسته نامه‌های رد و بدل شده بین آدمهای گوناگونی نوشته شده است مانند کتاب بابالنگ دراز جین وبستر، بااین تفاوت که آدمهای بیشتری در آن نقش دارند ماجرای اصلی این است که خلبان جانبازی بنام مرتضی مشکات که دو پای خود را از دست داده، بار دیگر می خواهد پرواز کند که با ممانعت همه مواجه می‌شود. اما دست آخر به کمک دوست خود رحیم میریان با شگردی جالب موفق به پرواز می‌شود ماجرای عاطفی دیگری هم همزمان با این جریانات شکل می‌گیرد.


ناصر ارمنی مجموعه داستانی از رضا امیرخانی
 رضا امیرخانی  این کتاب را در سال ۱۳۸۳ هجری شمسی نوشت. این اثر توسط انتشارات نیستان به چاپ رسیده‌است.
داستان‌ها
زمزم / انگشتر / رتبه قبولی / یک پژوهش خشن / کوچولو / ناصر ارمنی / کمال / سه نفر / خیابان / سال نو / گوش شنوا
ناصر ارمنی مجموعه داستانی از رضا امیرخانی
کتاب نیستان (26 اسفند، 1388)
تعداد صفحه: 180 شابک: 978-964-337-341-2


بیوتن مجموعه داستانی از رضا امیرخانی
 بیوتن عنوان مجموعه داستانی از رضا امیرخانی داستان نویس ایرانی می‌باشد. امیرخانی این کتاب را در سال ۱۳۸۷ هجری شمسی نوشت. این اثر توسط انتشارات علم به چاپ رسیده‌است.
این کتاب، داستان یکی از بازمانده‌های جنگ تحمیلی ایران است که به بهانه‌ای به آمریکا سفر می‌نماید.
عناوین فصول کتاب
فصل اول: معنی / فصل دوم: فصل پنجم  / فصل سوم: مسکن / فصل چهارم: پیشه / فصل پنجم: زبان  / فصل ششم: ژنتیک  / فصل هفتم: مراثی

 


منِ او نوشته رضا امیرخانی
 منِ او رمانی فارسی نوشته رضا امیرخانی است که در سال ۱۳۷۸ منتشر شد.
داستان مربوط به زندگی فردی به نام علی فتاح است و عشق پاک او با دختر خدمتکار خانواده اش به نام مهتاب که به دلیل اعتقاد علی به عشق پاک تا زمانی که از عشق راستین خود مطمئن نشده از ازدواج امتناع می‌کند و در خلال داستان از راهنمایی‌های درویشی مصطفی نام، از سلسله‌ای نامعلوم کمک می گیرد که نقش مهمی در داستان نیز دارد. راوی، قهرمان داستان هم هست و ماجراهای زندگی خود را از کودکی تا لحظهٔ مرگ، روایت می‌کند.
این کتاب از سوی منتقدین امیرخانی به رمانی حزب اللهی تشبیه شده است. امیرخانی در این کتاب با نگرشی فرا مذهبی تصوف را موازی با عرفان و عشق زمینی را با موضوعاتی عرفانی در می آمیزد. همچنین دگر هنر بارز این نویسندهٔ زحمت کش انقلاب اسلامی تلاش برای واحد نشان دادن متن جریانات آزادی طلبانهٔ مبارزان استقلال طلب الجزایری (به عنوان یک نهضت ملی) و انقلاب اسلامی (به عنوان جنبشی مذهبی) است. این کتاب در فضایی بی نهایت واقع بینانه اوضاع دوران قدیم تهران را نشان می‌دهد. مهم‌ترین شخصیت این کتاب درویشی با نام مصطفی است که حقیقت تماما در دست اوست و مانند ریش سپید قصه و خدای قصه است. بزرگ نمایی این شخصیت در داستان قابل تامل است. در هم آمیختن مفاهیم در این رمان از طرفی ممکن است پلورالسیم فلسفی و یا حتی بعضا پلورالیسم دینی تلقی شود، اگر چه در محتوا از تناقض‌های ریشه داری رنج می‌برد.
این کتاب در مرکز آفرینش‌های ادبی تدوین و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
 آخرین چاپ -سیزدهم- با قیمت 4500 تومان انتشار یافته. تعداد صفحات: ۵۲۸
شابک: ۵۳۹-۴۷۱-۹۶۴-x قطع: رقعی

کتاب نشت نشا
 نشت نشا ، مقاله بلندی است که در سال ۱۳۸۴ چاپ شد و به ریشه‌یابی مهاجرت نخبگان پرداخت.
نش‍ت نش‍ا: جس‍تاری در پدیدهٔ فرار مغ‍زها؛ عنوان مقاله‌ای از رضا امیرخانی داستان نویس ایرانی می‌باشد. این کتاب به بررسی پدیده فرار مغزها و عوامل آن می‌پردازد.
امیرخانی این کتاب را در سال ۱۳۸۰ هجری شمسی نوشت. این اثر توسط انتشارات قدیانی به چاپ رسیده‌است.

داستان سیستان خاطرات سفر ده روزه رضا امیر خانی
همراه با ره بر1
 کتاب داستان سیستان خاطرات و یادداشت های شخصی سفر ده روزه رضا امیر خانی است با گروه همراهی کننده  مقام معظم رهبری در سفری که ایشان سال 1381به سیستان و بلوچستان داشته اند.
شاید تا به حال سفرهای مقام معظم رهبری را در تلویزیون دیده باشید. گزارشاتی که معمولا در صدا و سیما به نمایش می گذارند، حالتی بسیار رسمی دارد، اما این کتاب به دلیل اینکه به توصیف گوشه های دیده نشده در این سفر می پردازد اثر بسیار جذابی از آب در آمده و بی دلیل نیست که  از سال 82 تاکنون به چاپ شانزدهم رسیده است . قسمتی که در زیر می خوانیم، از ابتدای کتاب انتخاب شده و مربوط به شروع سفر و در فرودگاه است.
بیست دقیقه ای همه را معطل کرده بودیم. جعفریان آرام عصا می زدو صدای تقه ی عصایش چیزی شبیه به بد و بیراه بود به من و علی و بسته گان محترم. اما عبد الحسینی به روشنی لب هایش تکان می خورد و چهار وجب ریشش را بالا و پایین می برد و من ساده لوح خیال می کردم با این قیاقه ی قطب العارفینی، دائم الذکر است آقا، اما بعد از مدتی فهمیدم که ذکرش لعن و نفرین است بر دودمان آدم های وقت نشناس...
داخل شدیم و یکی از بچه های سپاه مشخصات مان را چک کرد. نه خیلی دقیق یعنی اسم مان را خواند و ما هم سر تکان دادیم. بعد تند تند اسامی را روی مقواهای پاره ای نوشت و داد دست مان که یعنی کارت پرواز.بیست قدم که گز کردیم، همان پاره مقواها را یکی دیگر از دست مان گرفت و ریخت داخل یک گونی! مثلا تشریفات پرواز ... بعد جلوتر رفتیم و گیت اشعه ایکس را رد کردیم و وارد محوطه ی فرودگاه شدیم. چشم تان روز بد نبیند. یک هواپیمای 747جامبوی کارگو. اعنی مخصوص حمل بار. و از همان پایین من قیاقه کاپیتان را دیدم و او هم زیر لب غرولند می کرد که بالاخره این مسافران تاخیری هم رسیدند ...
راستی! قبل از همه این ها باید از حادثه ی دیروزش هم نوشت. پنج شنبه یک هواپیمای سپاه با کلی سرنشین در پروازی به مقصد کرمان سقوط کرده بود ... بی جا نبود تعریف علی از خانواده اش که چه قدر گرم او را بدرقه کرده بودند. من البته کما کان اعتقاد راسخ دارم که در سفر هوایی اجلم سر نمی رسد. راستش آن قدر با آن بونانزاهای قارقارک قلعه مرغی که در موتورش به دلیل تحریم آمریکا، فیلتر روغن لندرور می بستند، فرود اضطراری زده ام که مطمئنم حضرت قابض الارواح توی هوا کاری به کار ما ندارد، وگرنه در کمال تأسف باید گفت که حضرتش فرصت های بسیار خوب و نادری را از دست داده است ...
*داستان سیستان، گوشه های دیده نشده سفر رهبری به سیستان و بلوچستان را از طریق قلم توانای امیرخانی به شما می نمایاند.

مرجع:  محمود موحدان شنبه 27 شهریور 1389

کدهای اضافی کاربر :