داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory

داستان کوتاه بال های پری

  روزی پری تصمیم گرفت برای اولین بار بدون حضور مادرش به خرید برود. دست هایش از زمانی که در شکم مادرش بود جوانه نزده بودند. همان طورکه در پیاده رو قدم می زد، آستین های خالی و آویزان مانتو اش، که مانند بال هایی شکسته وبال گردنش بودند را به طعنه و ترحم های رهگذران سپرده بود. به هر دری زد لباسی مناسب پیدا نکرد. بدون مادرش نتوانست هیچ لباسی را امتحان کند. اتاق پرو برایش کابوس بزرگی بود. مقابل ویترین مغازه ها لباس ها را با آستین خالی در تنش تجسم کرد. ناامیدشد. تصمیم گرفت به خانه بازگردد. به سمت نزدیکترین ایستگاه اتوبوس راه افتاد. مادرش در کودکی به او گفته بود: دخترم دستات رو تو دلم جاگذاشتی! اما من همیشه کنارت هستم. تنها مزیت آستین های خالی اش این بود که لازم نبود در آن خنکای پاییز برای گرم کردن خود دست هایش را بهم بساید. بی اهمیت به عبور رهگذران و درخت های بی برگ خیره شد. با دستان خیالی اش خودش را بغل کرد تا گرم شود، اما نشد. کودکی خردسال از درون اتوبوس برایش شکلک درآورد. کمی خندید. بلند شد و دوباره از جلوی ویترین مغازه ها به راه افتاد. تصویر یک فرشته را در ویترین یکی از مغازه ها دید که بال هایش را باز کرده و پرهای خود را مرتب میکرد. بعد احساس خوشایند یک بستنی حصیری دستانش را نوچ کرد. در خیالش دستانش را با ولع تمام در دهانش فرو کرد و آنها را بی اختیار جوید. خود را غرق رویاهای شیرینش دید. تاریک شده بود. باید هرچه زودتر به خانه باز می گشت. به ایستگاه اتوبوس رسید. به سمت اولین اتوبوس دوید. به کمک یکی از مسافران کارت اعتباری اش را به دستگاه کارت خوان رساند تا چند تومان آنرا گاز بگیرد و دستگاه با چشمک چراغ سبز رنگی از روی خوشایندی با صدای بوق از او تشکر کرد. روی صندلی خالی که از روی ترحم و با کنایه برای او آماده شد لم داد. نفس عمیقی کشید. با خودش کلنجار می رفت تا فراموش کند همه چیز را، همه لذت هایی را که از آن محروم بود و هزار و هزار و یک چیزی که ملتمسانه آرزو داشت می توانست با دستانش انجام دهد. بی رمغ حتی تعارف گیلاس نفر بغل دستی اش را رد نکرد. وقتی که خوب گوشت گیلاس را با دندان های کوچکش از هسته جدا کرد آن را با لذت غورت داد. سختی هسته را در زیر دندان هایش حس کرد. نه دست مارانه ای برای بیرون آوردن آن راهی دهانش شد و نه جایی برای بیرون انداختن آن پیدا کرد. هسته گیلاس را تا مقصد در دهانش نگاه داشت  و  در ایستگاه آخر راهی جوی آب لاجوردی کرد.

2 اسفند 1389

نویسنده: محسن حسینی

کارشناس مترجمی زبان انگلیسی     

کدهای اضافی کاربر :