داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory

من و کما

نوشته : محسن حسینی

وقتی از کما بیرون می آیی انگار نه انگار که تو آنجا روی تخت داری درد میکشی. تنها در اتاقی دراز به دراز روی تخت افتاده ای و ملحفه ای سیفید روی تو انداخته اند. یک شیلنگ وارد بینی ات شده است و یک لوله به دهانت متصل است. دستگاه الکترو کاردیوگرافی با صدا های نا هنجاری بالای سرت کار میکند . بعد زنگی بصدا در می آید وچند پرستارسراسیمه  بالای سرت حاضر میشوند.

--برگشته؟؟

--آره انگار برگشته.

--ضربان قلبو علایم هوشیاری رو چک کن تا دکترو صدا کنم.

--چشم. با خودت مسکن ها رو هم بیار.

-- باشه. اینرا که گفت به بیرون از اتاق دوید، اسم چند دکتر از پیجر اعلام شد و عرض چند دقیقه همراه چند تا دکتر به اتاق  باز گشت. یکی از آنها زنی میانسال با پیراهنی سفید روی تو خم میشود. نور چراق قهوه اش نمیگذارد اسمش را از روی اتیکت لباسش بخوانی. پرستار دیگردستت را میمالد و زیر لب با صدایی آهسته میگوید:

-- تو میتونی، باید برگردی. دووم بیار، وبعد در عین ناباوری ادامه میدهد پروژه این ترمم به زنده موندن تو بستگی داره.

 چند دقیقه میگذرد و دیگر از صدای نا بهنجار دستگاه الکترو کاردیوگرافی خبری نیست . پرستارها می آیند و میروند یکی از آنها بسمتت می آید دستش را برایت تکان میدهد و میگوید:

-- سلام. اسمت چیه؟

حس میکنی دوباره کودک شده ای و مادرت برایت دست تکان میدهد. انجابود که فهمیدم اتفاق بدی برایم افتاده است. 23 مرداد بود زمانیکه 14 سال داشتم. با خودروی مان از رودبار برمیگشتیم. خاله و همسرش نیز همراهمان بودند. مادرم برای پدرم لقمه میگرفت. صبح خیلی زود بود. پدرم باید سر موقع به محل کارش بازمیگشت. مادر بزرگ همیشه اصرار میکرد:

-- پسرم صبح رانندگی نکن. دیشب خیلی خسته شدی.

پدرم بعد از آن حادثه دیگر صبحها رانندگی نکرد. جواب پرستار را ندادم. چشم چپم تار میدید. کنار شیشه اتومبیل خوابم برده بود و صورتم را به شیشه چسبانده بودم. پدرم میگفت: همش تو 1 لحظه اتفاق افتاد. تا اومدم بفهمم چی شده به ما برخورد کرد. لابد خوبالود بوده به سمت چپ جاده منحرف میشه و یه عمر بد بختی برای دختر نازنینم. نترس محبوب نترس . اگه شده خارج میبرمت اما درمونت میکنم.

پدر اینرا که میگفت حس خاصی در چهره داشت انگار خودش را متهم اصلی این تصادف میدانیپست بعد از آن چهره اش در هم میرفت خنده زورکی میکرد و در حالیکه از اتق خارج میشد دستمالی را از جیبش بیرون می آورد تا اشکهایش را از من مخفی کند و دردش را لای دستمال در محلی نا معلوم چال کند.

پرستار دوباره پرسید: اسمت چیه عزیزم؟؟ جوابش را ندادم ، شاید می خواستم اما توانش را نداشتم.

اندکی که گذشت در حالت خواب و بیداری سمت چپ صورتم شروع به خارش کرد . ماهیچه های صورتم را تکان دادم تا شاید بتوانم آنرا بخوارانم اما نشد. خواستم دستم را بلند کنم و به صورتم نزدیک کنم اما به هر دو دستم سرم متصل بود. سرم را تکان دادم. سریع پرستاری بالای سرم آمد: --مشکلی پیش اومده؟؟ شکسته شکسته گفتم؟ --میخواره.... صورتم. گفت: نگران نباش الان درستش میکنم. بعد سرنگی را از کشوی کنار تخت بیرون آورد . آنرا با مایعی پرکرد و برایم تزریق کرد. بعد کنارم آمد و گفت: سعی نکن صورتت رو بخوارونی، باشه؟؟ سر را بارامی تکان دادم. لبخندی زد و کنارم ایستاد . بخواب رفتم. بیدار که شدم احساس کردم سرم مانند وزنه ای روی بدنم جا خوش کرده است . توان آنرا نداشتم آنرا نگهدارم. هر چند لحظه پرستاری وارد میشد و دیگری بیرون میرفت. شاید علائم حیاتی ام را چک میکردند و خیلی خوشحال بودند که موفقیت دیگری را به موفقیتهایشان اضافه کرده اند.


این داستان ادامه دارد...............



  

 

 

کدهای اضافی کاربر :