داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory

با صدای بوق شیپوراز خواب پریدم.

صدای شیپوراز مسافر های مترو بود. روز شلوغی بود.

مسافری که کنارم نشسته بود، صورتش را با رنگ قرمز نقاشی  کرده بود. کمی او را ورانداز کردم . بی خیال با کنار دستِیش گرم صحبت بود.

 دورتادورصورتش را قرمز رنگ کرده بود و روی گونه هایش چند نقطه رنگ قرمز سیر پاشیده بود، طوری که مژه هاش هم رنگی بود.  کنار او چند نفر نشسته بودند که آن شیپور بلند دست یکیشا ن  بود . بقیه شان هم مشغول خوش وبش کردن و تخمه شکستن بودند.

حتما مد جدیدی بود . پس پرسیدم:

- حالا  منظورتون چیه ؟

خودش رو جمع وجور کرد و با بی میلی رو به من چرخید وگفت :

- داداش تو باغی؟

- نه باغبونی رو ول کردم .هم سخته هم حقوقش کمه .

- پس رنگی منگی نیستی !

- رنگکاری نه اون هم سود نداره .

- پس برات فرقی نداره با کجا بازی داریم .

- حالا کجا زندگی میکنی ؟

- اطراف کرج .

 کناردستی اش با آرنج به او زد و گفت:

- چرا سئوال پیچش می کنی بچه رو.

 بعد رو به من چرخید و گفت :

- از خودم بپرس  داداش ، با سپاهان بازی داریم.

سپاهان رو می شناختم کارخانه سیمان خوبی داره. به کنار دستی ام گفتم:

- چه به صورتت میاد.

- چی؟

- رنگ قرمز....

- جدی؟

- آره ،ازکجا آوردی؟

-  رنگ گواشه، می خوای؟ ا رزونه ها !!

من من کنان گفتم:

- نه نه.از سر کار میام . خسته ام باید ،  باید برم بخوابم .

قیافه اش در هم رفت.

- حالا کجا می رید ؟

- استادیوم .

بعد کنار دستی اش بلند دست زد وگفت:

- ساعت سه، شبکه سه، بعد مدرسه، جلوت پسته، آره می چسبه .......

بعد انگار که یک شوک باشه همشون شروع کردند به دست زدن.

- دی دی پرسپولیس دی دی پرسپولیس دی دی پرسپولیس دی دی پرسپولیس!

دوباره  صدای  سازو شیپور بلند شد . مثل صدای دستگاه تراشکاری بود. هنوزصدایش توی گوشم بود. خیلی زجر آور بود، مثل صدای اوستام.

بعدش کم کم  برام عادی شد. یکی از مسافرهای  میان سال با صدای بلند گفت:

- آقا چرا کسی اعتراض نمی کنه؟

یکی از تماشا چی ها باصدای بلند جواب داد:

- برو بچ حتما مسافرها همه پرسپولیسی ان  !!!

بعد صدای خنده همه شان بلند شد. مرد میان سال مثل اوستام  کم تحمل و پر توقع بود .آن هم هر موقع با بچه های مغازه  شوخی می کردیم ، سر وصدایش بلند می شد. بغل دستی ام گوشی موبایلش را درآورد وشروع کرد به فیلم گرفتن .هیچ کس سراز پا نمی شناخت. از آن طرف مردم  جرات اعتراض کردن نداشتن و ازاین طرف جوانترها با صدای شیپور به هوا می پریدند.  از جا یم بلند شدم و با آنها همراه شدم . لذت خوبی بود .آن روز برای چند لحظه چنان از خودم بیخود شدم  که  نا خواسته در ایستگاه آزادی همراه سیل جمعیت ازمترو پیاده شدم.

محسن حسینی         

14/02 /1386

کدهای اضافی کاربر :