داستان های کوتاه محسن حسینی
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده: سید محسن حسینی - جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸


YOU ARE NOT ALONE

YOU ARE NOT ALONE
THERE 'S ALWAYS A SHADOW WITH YOU
THERE 'S ALWAYS A SHADOW BEHIND
تو تنها نیستی، مادامیکه سایه ی داری
مادامیکه سایه ی تو را دنبال میکند
I was all alone near fire in a pitch-dark night
شبی تنها در میان تاریکی کنار آتش
Turning back, I saw a dark shadow
به عقب برگشتم، سایه ای محو دیدم
A like Two narrow sticks and a big watermelon in middle
سایه ای همچون دو تکه چوب نازک با هندوانه ای درمیان شان
two twigs hanging down from the watermelon
دو چوب نازک آویزان از هندوانه
And a big selfish apple on the top
و سیب بزرگ مغروری که روی آن خودنمایی میکرد
Just laid on the ground motionless
بی تحرک روی زمین افتاده بود
Weird as if my pallid complexion in the mirror
عجیب همچون چهره ام در آیینه
Imitating what I was doing
حرکاتم را مو به مو تکرار میکرد
Turned back as I turned
برمیگشت درست وقتی من برمیگشتم
Raised it hands as I did
مثل من دستانش را بالا میبرد
And no sign of giving up the mockery
خیال آنرا نداشت تا از مسخره کردنم دست بردارد
It kept doing so, But
ادامه دادم، اما ...
I tried to flee, but no way through
خواستم پا به فرار گذارم، کاری از پیش نبردم
Falling down myself on it to catch it
هیکلم را روی او انداختم تا آنرا به چنگ آورم
I felt nothing but a mass of air or soil
تنها هوا و یا توده ای از شن احساس کردم
Told me directly in my eyes: you are not alone
As you have the shadow behind
درست در چشمانم زل زد و گفت:

                       هیچوقت تنها نیستی مادامیکه سایه ای تو را دنبال میکند

شاعر: محسن حسینی

برداشت بدون ذکر منبع مجاز نمیباشد.

سید محسن حسینی
داستان من داستان زندگی است. داستان زندگی من و تو
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


Free Online Dictionary