داستان های کوتاه محسن حسینی
https://telegram.me/shortshortstory
نویسنده: سید محسن حسینی - دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤

داستان کوتاه اتوبان همت

دختر بچه ای ملتمسانه خودش را به شیشه اتومبیلم چسباند و اشاره کرد که شیشه را پایین بدهم. شیشه را پایین دادم. گفت:

-چرا نمیخری؟ توکه پولداری؟

دختر بچه با چند نفر از همسن و سالانش و چند تا بزرگتر توی ترافیک اتوبان همت دستمال کاغذی خودرویی و چتر رنگی شبیه کلاه می فروخت. ترافیک روان شد. مقداری پول خورد توی داشبور داشتم. ترمز دستی را پایین دادم. دخترک دنبال اتومبیلم می آمد. راه رفتنش به دویدن تبدیل شد. گفتم دستت رو بیار نزدیک، برات هدیه دارم و پول ها را کف دستش ریختم. دستانش سرد سرد بود. خودروی جلویی روی ترمز زد. اتومبیل را متوقف کردم. دختر بچه از روی شیطنت خنده ای کرد و دوباره کنار شیشه آمد:

-مگه به گدا پول میدی؟

چشمکی زد و از لابه لای خودروها کنار دوستان فروشنده اش دوید. ترافیک روان شد. اندکی جلوتر رفتم. موسیقی ملایمی از رادیو پخش می شد. دوباره پیدایش شد. کنار شیشه آمد و گفت:

-منم برات هدیه دارم.

دستم را بیرون شیشه بردم. توی دستم یک بسته دستمال کاغذی جیبی گذاشت و گفت:

-اینم دستمال کاغذی به اندازه پولت. منکه گدا نیستم. کاسبم.

بعد سراغ خودروهای کناری رفت. ناگهان عطسه کردم. ناخود آگاه داد زدم: مراقب باش صبر اومد. خودرویی با سرعت زیاد به او نزدیک شد. دستانم را جلوی صورتم گرفتم. صدایش را شنیدم که داد زد:

-نگران نباش صدقه ات قبول شد.

 

دوشنبه 15 تیرماه 94

19 رمضان

نویسنده: سید محسن حسینی

برداشت با کسب اجازه از نویسنده و ذکر منبع و مرجع مجاز است.

کدهای اضافی کاربر :