داستان های کوتاه محسن حسینی
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده: سید محسن حسینی - دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸

 

پیرمرد و اسکناس


در امتداد دیواری که به متروی علی آباد منتهی میشود پیرمردی گدایی میکرد. پالتوی قهوه ای رنگ کهنه ای به تن داشت و به دیوار سرد تکیه داده بود.

دستانش را به هم می سایید و آنها را با گرمای بازدمش گرم میکرد و بعد که حسابی گرم می شدند آنها را جلوی

رهگذران دراز میکرد وبخار دهانش را همراه چند کلمه زیر

لب روانه رهگذران میکرد. سبیلهای کوتاهش قرمز میزد و

ته ریش بوری داشت. در ایستگاه اتوبوس منتظر مانده بودم. چند بار قصد داشت به سمتم بیاید اما با هر سکه یا اسکناس جدیدی که از رهگذران میگرفت  نظرش عوض میشد. گاهی اوقات با جیبهای پالتویش ور میرفت. در آن سمت خیابان، کانکس نیروی انتظامی قرار داشت. اسکناسها را در جیب داخل پالتویش قرار میداد و  سکه ها را درجیب شلوارش میریخت. 


این داستان ادامه دارد.

 

 


سید محسن حسینی
داستان من داستان زندگی است. داستان زندگی من و تو
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


Free Online Dictionary