داستان های کوتاه محسن حسینی
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده: سید محسن حسینی - پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩

من و کما


وقتی از کما بیرون می آیی انگار نه انگار که تو آنجا روی تخت داری درد میکشی. تنها در اتاقی دراز به دراز روی تخت افتاده ای و ملحفه ای سیفید روی تو انداخته اند. یک شیلنگ وارد بینی ات شده است و یک لوله به دهانت متصل است. دستگاه الکترو کاردیوگرافی با صدا های نا هنجاری بالای سرت کار میکند. بعد زنگی بصدا در می آید وچند پرستارسراسیمه  بالای سرت حاضر میشوند.

--برگشته؟؟

--آره انگار برگشته.

 


این داستان ادامه دارد...............

 

 محسن حسینی

 

سید محسن حسینی
داستان من داستان زندگی است. داستان زندگی من و تو
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


Free Online Dictionary