داستان " پیرمرد و اسکناس" یک داستان نیمه کاره

 

پیرمرد و اسکناس


در امتداد دیواری که به متروی علی آباد منتهی میشود پیرمردی گدایی میکرد. پالتوی قهوه ای رنگ کهنه ای به تن داشت و به دیوار سرد تکیه داده بود.

دستانش را به هم می سایید و آنها را با گرمای بازدمش گرم میکرد و بعد که حسابی گرم می شدند آنها را جلوی

رهگذران دراز میکرد وبخار دهانش را همراه چند کلمه زیر

لب روانه رهگذران میکرد. سبیلهای کوتاهش قرمز میزد و

ته ریش بوری داشت. در ایستگاه اتوبوس منتظر مانده بودم. چند بار قصد داشت به سمتم بیاید اما با هر سکه یا اسکناس جدیدی که از رهگذران میگرفت  نظرش عوض میشد. گاهی اوقات با جیبهای پالتویش ور میرفت. در آن سمت خیابان، کانکس نیروی انتظامی قرار داشت. اسکناسها را در جیب داخل پالتویش قرار میداد و  سکه ها را درجیب شلوارش میریخت. 


این داستان ادامه دارد.

 

 


/ 2 نظر / 51 بازدید
بنده خدا

عالی بود.به ما هم سر بزن ضرر نمی کنی،تضمینی! www.1bandekhoda.persianblog.ir

دعوت

سلام دوست خوبم : شما میتونید با بازدید از وبلاگ من ، 8 داستان از آثار (سیماعابدینی) نویسنده اصلی داستانهای گرگ و میش ، دانلود کنید و در صورتی که علاقمند بودید از داستانهایش با ذکر نام نویسنده استفاده کنید. امیدوارم از خواندن داستانهای فوق العاده او لذت برده و برای حمایت از این نخبه ایرانی ، اقدامی کنید . میتونید با دادن نظرات در مورد داستانهای این نویسنده وشرکت در نظرسنجی و گذاشتن نامی که مایلید با آن لینک شوید عضوی از گروه بزرگ ما باشید .... با تشکر محسن امیدیان