صف نانوایی

به نام خالق هستی

صف نانوایی

 صف نانوایی تا جلوی مغازه نجاری کشیده شده بود. پسر بچه ای کنار دیوار نشسته بود و با انگشت شستش که از جوراب پاره اش بیرون زده بود بازی میکرد. از سر و وضع مشتری ها معلوم بود ساکنین ویلاهای اطراف بودند و به سر صف ماندن عادت نداشتند. بعضی هاشان به پسر بچه زل زده بودند و بعضی ها سرشان توی گوشی بود. شاطر تکه نانی به یکی از مشتری ها داد تا به پسر بچه بدهد. مشتری ها با اکراه آنرا دست بدست کردند تا به پسربچه رسید. او نان را با لذت خورد . زنی از خودرویش پیاده شد و سراسیمه به سمت اول صف رفت. دنبال مردی می گشت که نیم ساعت پیش پشت سرش جا گرفته بود. صدای مشتری ها در آمد. زن از مردی که در جلوی صف بود خواهش کرد برایش جا باز کند. مرد با دستپاچگی گفت: اون موقع ته صف بودم یکساعت از اون موقع که نوبت گرفتی گذشته. ببین بقیه چی میگن. از لای جمعیت یک نفر بلند داد زد : ماکه راضی نیستیم. بین مردها همهمه شد . زن به سمت ته صف راه افتاد. ناغافل پایش غلت خورد و لای نرده پل فلزی فرو رفت‌ و نقش زمین شد. چند نفر برای کمک به سمتش دویدند. زن فریاد زد: کمک شمارو نخواستم. مردها سریع عقب کشیدند. پسر بچه از جایش بلند شد کفش زن را از زیر پل بیرون آورد و به زن داد. زن تقلا میزد پایش را بیرون بکشد. پسر بچه به زن کمک کرد تا بلند شود. زن با یک چرخش پایش را از لای نرده بیرون کشید. بخاطر درد پا نتوانست کفشش را پایش کند. پسربچه دمپایی اش را به او داد . زن به صف نانوایی نگاه کرد و سرش را تکان داد. مشتری ها خودشان را به آنراه زدند. دست پسر بچه را گرفت و از آنجا دور شدند.
 نویسنده: محسن حسینی
جمعه اول اردیبهشت ۹۶
ساعت ۱۰

@shortshortstory
 https://www.instagram.com/p/BUlZb3ZhOS8/
www.peirang.persianblog.ir

#داستان_کوتاه

#محسن_حسینی

/ 0 نظر / 361 بازدید